روزانه

سر کارم، بارون گرفته و به طرز وحشتناکی همه خیابون رو آب برداشته، درخت ها سبز شدن، کارهای امروزم رو انجام دادم و نشستم برای خودم درسهام رو خلاصه نویسی می کنم تا وقت رفتنم بشه، برم دنبال دخترکم که دلم براش پر می کشه، یه کم خرید کنیم و بریم خونه.

دیروز بعد از مدتها عصری رفتم باشگاه، برای خودم ورزش کردم، بعدش رفتم سونا و اومدم خونه، دلم می خواد مرتب برم باشگاه ولی واقعا فرصت نمی شه، یا اینکه اینقدر خسته ام که حوصله رفتن ندارم.

دیگه دیگه اینکه هنوز اوضاع با هم سر خوب نیست، قبلا تلاش می کردم برای درست کردن رابطه ولی الان سِر شدم، کلا بی خیالم و می زارم همینجوری پیش بره. هرچند از عمرم که داره الکی تباه می شه و بی دلخوشی می گذره دلگیرم ولی دلگیری ام اینقدر زیاده که حتی اشکی هم ندارم براش بریزم.

برای مامان بابا دوباره دعوت نامه گرفتم، امیدوارم بتونن تابستون بیان.

کاش پریسا هم بتونه تابستون بیاد پیشم.

/ 1 نظر / 27 بازدید