اتفاق بد این روزامون

دوشنبه است و اومدم سر کار

خسته ام و له و داغون

اونقدر روانم درد داره که حد نداره

جمعه عصر مهدکودک دخترک جشن بود و تا آخر وقت اونجا بودیم.

شنبه صبح دوستمون زنگ زد که ناهار بریم خونشون و بعدش هم بچه ها رو ببریم پارک. دخترک استقبال کرد حاضر شدیم رفتیم برای کلاه آفتابی خریدیم و رفتیم خونه دوستمون، بچه ها بازی کردن و بعد از ناهار رفتیم پارک، بچه ها کنار دریاچه به اردک ها غذا دادن و بعدش اومدیم قسمت بازی بچه ها، نزدیک رفتن بود و من با خیال راحت که دخترم داره سرسره بازی می کنه نشسته بودم که یهو دیدم صورتش رو گرفته و با گریه داره میاد طرفم، دویدم طرفش، صورتش پر از خون بود، دستش رو گذاشته بود کنار ابروش، دستش رو برداشتم، خدای من به اندازه شش هفت میل گوشه ابروش سوراخ شده بود، حالم رو نفهمیدم، هر دو گریه می کردیم. دخترم می گفت: مامان گریه نکن، مامان درد ندارم فقط خون میاد، مامان نترس، از ماشین جعبه کمک های اولیه رو آوردیم و یه چیزی گذاشتیم روی زخم و راهی بیمارستان شدیم، اونجا هم دکتر گفت متاسفانه چون زخم عمیقه نمی شه چسب زد و باید بخیه بزنیم، دوتا، دخترک ترسیده بود و با گریه به دکتر می گفت که درد داره و نمی خوام، خوابوندنش بغل من، بی حس کننده زدن، یه دکتر جوون اومد نشست جلوش و یه دستکش پزشکی رو باد کرد، روش نقاشی کشید و داد دست دخترم، یه پرستار اومد صورتش رو گرفت به سمت خودش و شروع کرد باهاش حرف زدن و اینکه درد نداره فقط یه کم فشار می ده، دخترم آروم شد، و دکتر بخیه زد، دوستمون ما رو رسوند خونه.

بابای دخترک نبود، بعد از سرکار رفته بود خونه و از شانس بد توی راه ماشین اش خراب شده بود و نتونست بیاد بیمارستان، شب که رسیدیم خونه، دخترک رو بغل کرد و گریه کرد.

من دارم از غصه این اتفاق می میرم، به جرات می تونم بگم این دو روزه من به اندازه ده سال پیر شدم.


چیزی که مرتب دارم بهش فکر می کنم حرفهای دخترمه، کی اینقدر بزرگ شد که منو دلداری بده، کی اینقدر عاقل شد، اشک هام رو پاک می کرد و می گفت مامان خوب می شم، مامان ببین منم مثل بابا الان توی صورتم *دوخته* دارم (بخیه رو می گفت).

بهش توی بیمارستان گفتم بزار یه عکس بگیرم از زخمت برای بابا بفرستم از نگرانی دربیاد، گفت نمی خواد، گفتم آخه اون نگرانه، گفت: اون همیشه نگرانه...

از تعجب از تعجب اون حرفها و حالاتش .....


دیروز توی مهدکودک برنامه داشتن که بچه ها برن شعر بخونن، بعدش یه مژه افتاده بود روی گونه اش، بهم گفت مامان می تونم آرزو کنم، گفتم آره حتما

آروم آرزو کرد و بعدش بهم گفت این بار آرزو کردم دیگه اینجوری نشم و زود خوب بشم

کاش زمان به عقب برمی گشت و می تونستم جلوی این اتفاق رو بگیرم، کاش جاش نمونه

چقدر ناتوان شدم که تحمل ندارم..


/ 1 نظر / 24 بازدید