کشیدن بخیه های صورت دخترم

دیروز چند جا زنگ زدم که بریم بخیه های صورت دخترک رو بکشیم ولی گفتن نمی تونیم و نمیشه و این حرفها، حتی بیمارستان هم رفتیم ولی نشد.

امروز صبح با هم رفتیم پیش یه دکتر و بخیه ها رو کشید، دخترم ترسیده بود و گریه می کرد ولی موقع کشیدن بخیه آروم بود چون درد نداشت، روش رو دوباره برای دو روز چسب زدن، یک لحظه زخم رو دیدم، قلبم ریخت بیرون، چجوریه که من با این همه دردی که توی این ده روز کشیدم هنوزه زنده هستم.

یه جوری تباه شدم که حس می کنم مثل رباط فقط دارم حرکت می کنم.

چجوری مادرم همه زخم های ما رو تحمل کرد؟

چرا بچه ها باید آسیب ببینن و دل پدر مادرهاشون خون بشه.

چند شب پیش کنار همسر دراز کشیدم، اشک هام بند نمی اومد، نفسم هم بالا نمی اومد، همه اشک هایی که این مدت نریخته بودم و سکوت کرده بودم، همه شون که نه، یه کمی شون ریخت و سبک شدم.

اگر جای زخم روی صورت دخترم زیاد بمونه چی؟

فردا آخرین روزه که میام محل کارم و بعدش تا دو ماه و نیم فقط درس و مدرسه و بعدش دوباره میام اینجا.

الان هم باید برم دخترم رو از مهدکودک بگیرم و با هم بریم خرید، من یه لباس تقریبا رسمی می خوام برای برنامه فردا توی محل کارم، فکر کنم یه کت تک بخرم. برم بببینم چی پیدا می کنم.

به تاریخ سوم ماه مای سال 2018

/ 0 نظر / 19 بازدید