اولین شب دوری دختر و مادر

امشب قراره دخترم توی مهدکودک بخوابه با بقیه بچه های پیش دبستانی و معلمشون.

یک ماهه که برنامه رو می دونیم، هر دو ذوق داشتیم، و همش دنبال می کردیم روزها رو تا برسیم به امروز، قرار شد بچه ها رو موقع ناهار ببریم مهدکودک، اونجا نهار بخورن و با مربی ها برن گردش توی جنگل، بعد برگردن مهدکودک و گریل کنن و شام بخورن و بخوابن، فردا صبح هم همه مادرها و بچه ها با هم صبحانه بخوریم.

امروز صبح که بیدار شد یه کم بیرون روی داشت و دل درد ولی می خواست که بره، و چون حال عمومی اش خوب بود، وسایلش رو آماده کردیم و رفتیم. صبح یکی دوبار گفت که من شب می ترسم بدون تو بخوابم ولی بعد یادش رفت و خوشحال رفت پیش دوستاش.

منم از مهدکودک اومدم بیرون، رفتم برای فردا صبح که برمی گرده خونه براش کادو خریدم، حوصله خرید بیشتر نداشتم و اومدم خونه، برای اینکه حواسم پرت بشه نشستم به فیلم دیدن ولی الان، الان دیگه طاقت نیاوردم، اشکهام همینطوری داره می ریزه، جاش توی خونه خیلی خالیه، توی این شش سال و نیم حتی یک شب هم بدون این فرشته کوچولو نبودم، اصلا فکرش رو هم نمی کردم اینقدر سخت باشه، ک

/ 0 نظر / 22 بازدید