|
روزانه های زندگی من
|
همینطوری که تو یه روز بهاری خنک نشستیم با آقای همسر و جوجه تلویزیون می بینیم و البته سعی هم می کنیم که جوجه تی وی نبینه و هی باهاش بازی می کنیم، تلفن زنگ می خوره، آقای همسر گوشی رو برمی داره و تا می بینه شماره آشنا نیست گوشی رو می ده دست من... یه گفتگو شروع می شه و من یهو یه خبر عالییییییییی می شنوم، وای خدای من، دلم می خواد جیغ بکشم ولی نمی شه، خبر راجع به یه دوسته، خبری که خلییییییییی وقته منتظرشم، اینقدر ذوق دارم که اصلا نمی فهمم چی می گم، فقط هی می گم خیلیییی خوشحالم.... وقتی تلفن رو قطع می کنم، خبر رو به آقای همسر می دم، خوشحال می شه... تو این روزهای بدبیاری این بهترین خبری بود که می تونست اینقدر خوشحالم کنه.. از وقتی خبر رو شنیدم یه عالمه نقشه کشیدم، یه عالمه فکر تو سرمه، نمی تونم فعلا اینجا بنویسمش، ولی حتما به زودی میام می نویسم... .... ِ عزیزم، عزیزم! خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی برات خوشحال شدم، خیلی ممنون که به فکرم بودی و بهم خبر دادی... خیلیییییییی خوشحالم خیلیییییییییییییییییییی [ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٩ ب.ظ ] [ سحر ]
[ نظرات () ]
خیلی دلم می خواد از این روزهام بنویسم، از این روزهای تلخ که اگه این جوجه کوچولو رو نداشتم تا حالا حتما دق کرده بودم.. دلم می خواد بگم که بدترین روزهای زندگی ام داره سپری می شه، خوبی اش اینه که می گذره ولی بدیش اینه که معلوم نیست این تلخی ها تا کی ادامه داشته باشه... یه امید خیلی بزرگ داشتم که مثل همیشه تبدیل به ناامیدی شد... خیلییییییییییییییی غمگینم، خیلییییییییییی غصه دارم .... [ سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٧ ق.ظ ] [ سحر ]
[ نظرات () ]
باز بهار شد، سومین سالی که اومدیم اینجا، چون دقیقا تو بهار بود یه جورهایی گاهی نسبت به بهار حس بدی پیدا می کنم.... ولی سعی می کنم بهش فکر نکنم...
این روزها با همسری خیلی کار داریم، خیلییییییییی... همش بیرون و وقت ملاقات و .... امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه و بیام خبر خوش بدم... جوجه مون خوبه، خوشش میاد از اینکه هی می بریمش بیرون و همش یا تو کالسکه خوابه یا تو بغلمون اینور اونور رو نگاه می کنه و می خنده... صبح همسری رفت بیرون واسه یه سری کار، من هم جوجه رو بستم به خودم و زدیم بیرون، برای یه دوست که یکشنبه مهمونی داره می خواستم کادو بخرم، با جوجه کلی گشتیم و بعد زنگ زدیم به همسری که اون هم بیاد و نظر بده... در نهایت یه البوم خریدیم واسه دوست کوچولومون، یه پیراهن تابستونی هم واسه جوجه مون... من هم یه لاک گلبه ای خریدم واسه خودم، به اضافه یه سرلاک واسه جوجه، بعدش رفتیم غذا خوردیم و من برگشتم خونه و همسری هم که چند تا جای دیگه کار داشت رفت که به کارهاش برسه.... من هم تا رسیدم خونه غذای جوجه رو بهش دادم که شامل: ماهیچه، سیب زمینی، هویج، کدو حلوایی و هویج وحشی بود..... بعدش هم جای جوجه رو عوض کردم، بعدش هم خودم یه کمی سوپ خوردم و دراز کشیدم کنار جوجه تا بخوابه و حالا هم که اومدم بعد از مدتها یه چیزهایی بنویسم...
می خوام این روزها یادم نره، این روزهای بدو بدو، این روزها که مواظب این نوری هستم که تو دلم داره روشن می شه، این روزها که هر لحظه اش یه جوریم، یه لحظه سرشار از استرس و اضطراب و هی من و همسری می پریم به هم و یه لحظه هم سرشار از عشقیم که همدیگه رو داریم و تمرکز می کنیم رو کاری که داریم می کنیم... خدایا! خدایا!! این روزها باید خیلییییییییییی هوای ما رو داشته باشی، خیلی زیاد
دو روز پیش هم یه کاریمون که خیلی وقت بود منتظرش بودیم ردیف شد و ما خیلی خیلی خوشحال شدیم... حالا هم منتظر بقیه کارها هستیم.. برم تا جوجه بیدار نشده یه چای بخورم....
پریسا ادیسه: خیلی وقته ازت بی خبرم، کم کم دارم نگران می شم، اگه اینجا رو می خونی یه خبری از خودت بده خب؟؟؟
[ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤۱ ب.ظ ] [ سحر ]
[ نظرات () ]
روزها همینطوری دارن می گذرن، تمام سعی خودم رو می کنم که خوب بگذرن، استرس زیادی داریم، هم من و هم همسری ولی من همه سعی خودم رو می کنم که آرامش داشته باشم، سعی می کنم انرژی داشته باشم، هفته پیش حالم خیلیییییییییی بد بود، یه ساعت شاد بودم و یک عالمه انرژی داشتم و ساعت بعد، حالم خیلی بد می شد، استرس، گریه، عصبانیت، همه و همه می اومدن سراغم... این هفته بهترم... همه سعی خودم رو می کنم که خوب باشم... جوجه همه زندگی ام رو مشغول خودش کرده، از صبح ساعت هفت بیدار می شه و من هم باهاش بیدار می شم، حدود ظهر یه کمی می خوابه و من فرصت دارم که به کارهای خودم و خونه برسم، ولی خیلی زود بیدار می شه و باید غذای کمکی اش رو آماده کنم و بهش بدم، بعدش هم بیداره تا شب... همسری هم استرس داره، خیلییییییییییییییییی ، ناراحته و نگران... یه کارهایی داریم می کنیم که اگه نتیجه بده حتما مینوسم، فقط برامون دعا کنین
[ چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٢ ب.ظ ] [ سحر ]
[ نظرات () ]
خب ایام عید هم که تموم شد... ما که سفر نرفتیم.. چند روز مهمون داشتیم و چند جایی هم رفتیم عید دیدنی... دیروز هم قرار بود با یکی از دوستان بریم سیزده به در ولی چون هوا سرد شده بود و بارون می اومد من ترسیدم جوجه مریض بشه برای همین نرفتیم و خانه نشین شدیم.. بعد فک کن، دیروز همسری نشست و لیست کارهای این هفته مون رو نوشت و یه کارهایی رو سپرد به من... مثلا اینکه باید همین دیشب کار تایپ اون کتابه رو تموم می کردم و امروز هم شونصد جا زنگ می زدم و وقت می گرفتم... بعد قرار بود خودش یه متنی رو ترجمه کنه که همش چهار صفحه بود، بعد هم من کارم رو ساعت یازده و نیم شب تموم کردم، ولی اوشون وقتی ساعت دو و نیم نصفه شب اومد بخوابه گفت که فقط دو صفحه ترجمه کرده من هم جوجه رو خوابوندم، جاروبرقی کشیدم، طی کشیدم، ظرفهای مونده رو شستم، جوجه بیدار شد، جاش رو عوض کردم و کلی براش شعر خوندم، یه ساعت پیش هم رفتم سوپ گرم کردم که همینطوری که دارم با جوجه بازی می کنم بخورمش، ولی نزارشت که این فسقلی، تا الان که رفتم پیشش دراز کشیدم و خوابید... خودمم که از هفت صبح که جوجه بیداره بیدارم، الان داره چشام در میاد از خواب، تند تند سوپم رو خوردم و الان تا جوجه بیدار نشده می خوام برم پیشش یه کمی دراز بکشم .. تازه همسری هم که بیاد باید جوجه رو حمام کنیم...
تازه فردا تولد همسریه و من هنوز هیچی نخریدم، ولی فردا یه جایی کار دارم و قراره همسری جوجه رو نگه داره که من برم و بیام و باید این وسط ها زودی برم و براش یه چیزی بخرم که هنوز نمی دونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی دلم می خواد یه سفر برم، خاله همسری هم خیلی اسرار می کنه بریم اونجا، منتظرم یه کم سرمون خلوت بشه و بعدش مخ همسری رو بزنم و بریم... این روزها خیلیییییییییییییی کار داریم، واقعا خسته ام، همسری هم یه کارهایی کرده که حسابی ازش شاکی ام ولی چون خودش هم اوضاع روحی اش خیلی خوب نیست چیزی نگفتم تا به موقع اش مفصل بشینیم و حرف بزنیم [ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٢ ب.ظ ] [ سحر ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |