روزانه های زندگی من
قالب وبلاگ

دوست جونها!! از همتون ممنونم که حال همسری رو پرسیدینقلب، شکر خدا همسری خوبه، 5 شنبه می ره بخیه هاش رو می کشه...

 

[ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات () ]

شنبه همسری جایی کار داشت، هنوز دو ساعت از رفتنش نگذشته بود که زنگ زد و گفت که دستش رو با کارتن بریده و داره می ره بیمارستان...

سریع لباسهای جوجه رو پوشوندم و راهی بیمارستان شدم، انتهاش شصت دست راستش رو بریده بود و شش تا بخیه خورد...

خدا می دونه که چقدر توی راه به این دنیا و روزگارش فحش دادم....

راست می گن که هر چی سنگِ مال پای لنگِ..

یکشنبه بعد از مدتها از صبح خونه تمیز کردم، ماشین لباسشویی زدم و یه بار رو تختی ها رو شستم، یه بار لباسهای خودمون و یه بار هم لباسهای جوجه.. بعدش خورش کرفس درست کردم، رفتم حمام و برای اولین بار جوجه رو با خودم حمام کردم یعنی اول خودم رو شستم و حوله پیچیدم به سرم، بعدش به همسری گفتم جوجه رو آورد و برامون دوش آب رو نگه داشت و تو بغلم جوجه رو شستم، فکر کردم گریه می کنه ولی کلی هم ذوق کرده بود...

از وقتی دست همسری اینجوری شده کارهام صد برابر شده، آخه خیلی تو کارها بهم کمک می کرد، حالا حتی نمی تونه جوجه رو بغل کنه، چه برسه کمک به من

امروز  هم دو ماهگی جوجه بود، کیک درست کردم و کلی عکس یادگاری گرفتیم...

این دو ماه خیلی خیلی زود گذشته، زودتر از اون چیزی که فکر می کردم، جوجه هر روز بزرگتر می شه و خوردنی تر..... هر روز هم علاقه ام بهش چندین برابر می شه...

پنج شنبه هم باید بریم واکسن هاش رو بزنیم، خیلی نگرانم، دیگه کاملا دست تنها هستم، امیدوارم خیلی اذیت نشه و تب نکنه...

[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات () ]

با سرو صدای ریزه میزه از خواب بیدار می شم، ساعت نه و ده دقیقه صبحه، ریزه میزه رو بلند می کنم و همونجا روی تخت خودمون بهش شیر می دم،

 همسری هم بیدار می شه و میاد جلو و همینجوری قربون صدقه جوجه مون میره، بعد جوجه رو می دم به همسری و می رم تو آشپزخونه و کتری برقی رو روشن می کنم،

می رم تو دستشویی و صورتم رو یه آبی می زنم و میام بیرون و چای رو دم می کنم،

دوتا نون می زارم تو تستر، دو تا هم نون باگت داریم، از تویخچال پنیر و کره و مربا و عسل رو درمیارم و می چینم رو میز، همسری و صدا می کنم برای صبحانه...

صندلی جوجه رو میاریم تو آشپزخونه و همینجوری که اون دراز کشیده ما هم صبحانه می خوریم،دوسه تا لقمه می خورم و بلند می شم، جای جوجه رو عوض می کنم، لباسهاش رو می پوشونم، 

یه کمی شیر می دوشم توی شیشه جوجه واسه وقتی که احیانا بیرون گرسنه اش بشه، دندونهام رو مسواک می زنم، جلوی موهام رو سشوار می کشم و کمی تافت می زنم، یه کرم به صورتم و یه مداد توی چشمم و یه برق لب معمولی، بعدش هم پیراهن مشکی ام رو می پوشم و کمربندش رو می بندم،

ساعت یازده و نیم وقت دکتر دارم( دکتر زنان برای چکاپ بعد از زایمان)، کاپشن جوجه رو تنش می کنم و می زارمش تو ساک کالسکه، حدود ساعت یازده و نیم می رسیم دکتر،  مثل همیشه شلوغه و تاساعت دوازده و نیم معطل می شیم... دکتر گفته بود که جوجه رو ببریم که ببینه

 حدود ساعت یک می زنیم بیرون،  سر راه با همسری قهوه می خوریم با کیک و تصمیم می گیرم که مستقیم نریم خونه...

می ریم چند تا فروشگاه رو می بینم و من برای جوجه یه بلوز و یه ژاکت می خرم و برای خودم هم یه ژاکت

 توی مرکز خرید جوجه رو از کالسکه درمیاریم و عکس می گیرم، کلی از دیدن نورهای مختلف ذوق می کنه، حدود ساعت چهار می ریم م ک دو نا لد و غذا می خوریم... من هم به جوجه شیر می دم

بابای همسری زنگ می زنه که بریم اینترنت تا جوجه رو ببینه، بهش می گیم که دو ساعت دیگه خونه هستیم و بعد از غذا حرکت می کنیم به سمت خونه....

حدود ساعت شیش و نیم می رسیم خونه، لباسهای جوجه رو درمیارم و می زارمش رو تخت و اون هم شروع می کنه بازی کردن با عروسک های متحرک بالای تختش، یه کمی اتاق رو مرتب می کنم..

همسری زنگ می زنه به باباش و وصل می شیم به اینترنت و حرف زدن و دیدن جوجه و  دلتنگی...

جای جوجه رو عوض می کنیم، خرابکاری کرده و پس داده به لباسهاش، همه ش رو عوض می کنیم...  یه کمی شیر م ی خوره و خوابش می بره، خریدها رو جا به جا می کنم، یه چای دم می کنم، جوجه کم شیر خورده، یه کمی شیر می دوشم و تو شیشه همونجور که خوابه بهش میدم و اون هم می خوره...

سانی زنگ می زنه و همونطوری که جوجه رو برای گرفتن آروغ تو بغلم گرفتم باهاش حرف می زنم....

یه چای می خورم

یه شام مختصر درست می کنم و با همسری می خوریم، جوجه هم بیداره و ما در حالی که غذا می خوریم و اون رو صندلیشه باهاش حرف می زنیم...

دوباره جاش رو عوض می کنم، بهش شیر می دم و قرص ویتامین، می زارمش روی پام و اون خوابش می بره....

ساعت یازده و نیمه که جوجه خوابش می بره...

من هم یه کمی خودم رو کش و قوص می دم و همونجوری که  جوجه خوابیده، لپ تاپ رو می زارم جلوم و یه چرخی تو نت می زنم...

تا حالا جوجه رو پامه و تازه چشماش رو باز کرده و داره خودش رو کش و قوص می ده، نگاهم می کنه، یه کمی غر می زنه، پستونکش رو می زارم تو دهنش، چشماش آروم بسته می شه

من خم می شم و دستای کوچولوش رو می بوسم و می کنمشون زیر پتو که سرد نشه، دوباره سه ساعت دیگه برای شیر بیدار می شه، خیلی وقتی ندارم پس بهتره برم بخوابم... 

 

بعدا نوشت:

دیشب دقیقا بعد از نوشتن این پست، جوجه دل دردی گرفت که تا ساعت سه و نیم صبح (به وقت اینجا)، بیدار بود و گریه می کرد، هر کاری تونستیم کردیم و بعد از دو ساعت وقتی شکمش کار کرد یه کمی بهتر شد و خوابید...

وقتی گریه می کنه انگار یکی همه جونم رو چنگ می زنه، من هم باهاش بغض می کنم، فقط مواظبم اشکهام نیاد که جوجه نبینه...

خدایا همه نی نی ها رو سالم نگه دار... لطفا 

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سحر ] [ نظرات () ]

یه فرشته ناز کوچولو روبروم خوابیده، معصومیت و پاکی اش، خنده های ناز و قشنگش، دست و پاهای کوچولوش.. عاشقشم...

ولی همه اینها باعث نشده که دردهام یادم بره، خودم رو زدم به اون راه، ولی ولی دلم گرفته، همه چی گه تو گه شده، هیچی درست پیش نمی ره، دلم نمی خواد ریز قضایا رو توضیح بدم چون حالم ازش به هم می خوره ولی واقعا این روزها خیلی خیلی به خدا و نگاهش (البته اگه باشه) نیاز دارم...

این روزها همه امیدم رو از دست دادم، خالی خالی هستم از امید و توکل... در عوض پرم از کینه از دنیا و روزگار، پرم از دلتنگی و غصه...

حتی حوصله نوشتن رو هم ندارم

 

[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات () ]

یلدای بی انار، یلدای بی هندوانه، یلدای بی حافظ، یلدای بی هیاهو، یلدا بدون حضور پدر و مادر، یلدا بدون شلوغی.... نه دیگه اسمش یلدا نیست، اسمش بلندترین شب سال هم نیست، کاش می شد از رو فردا بپرم و برسم به روز بعد از یلدا، کاش گم کرده بودم که فردا شب چه شبیه، کاش .....

هنوز فردا نشده دلم گرفته، دلم خونه پدری ام رو می خواد....

 

پی نوشت:

خیلی وقت بود می خواستم اینو بگم:

از محیط وبلاگ و فیس بوک خسته شدم، یه جورهایی بدم اومده، اینجا می نویسم واسه دل خودم، اگه به کسی هم ادرس اینجا یا فیس بوک رو دادم ،فقط به خودش دادم، اطمینان کردم که ادرس این خونه تنهایی ام رو دادم ،دلم نمی خواد مطالب اینجا رو وقتی یکی می خونه با همه اهل خونه و یا دوستاش درمیون بزاره ،دلم نمی خواد عکس هایی که می زارم رو غیر از خود دوستام کسی ببینه، این مشکل رو با فیس بوک هم دارم و این باعث شده که فکر کنم بهتره که ادرس این وبلاگ رو عوض کنم و یه جایی تنهای تنها بنویسم، فکر می کردم درک این مسئله خیلی سخت نیست سخت نیست که بفهمین من حرفهام رو  فقط با دل شماها درمیون می زارم نه اطرافیانتون، اطرافیان و خانواده شما برای شما محرم هستن و برای من نامحرم... نمی دونم شاید هم من انتظارم زیاده یا اصلا اشتباه فکر می کنم!!!

[ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سحر ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به درختان می نگرم و درخت می شوم به ستاره های آسمان می نگرم و ستاره می شوم تکه ای ابر می شوم بارن می شوم و می بارم به هرچه نگاه می کنم همان می شوم من آنچه را که نگاهم جمع می کند بر صفحه ی کاغذ می ریزم
نويسندگان
آخرين مطالب
موضوعات وب
 
آرشيو مطالب
امکانات وب